تقاص پسدادن حق من نبود.
تو برای من خلق شده بودی.
تو عشق را به من آموختی و طوری مجنونوار من را لیلی میپنداشتی که من نیز لیلیت شده بودم.
اما ناگهان روزی به رازی پی بردم و بعداز آن به رازهای دیگر و این پایان و آغاز ماجرای ما بود.
افسوس که همیشه زود دیر میشود. افسوس که اعتمادها زود در هم میشکنند. افسوس که دروغها همواره با ماست.
اما این را بدان که من تا ابد لیلیت باقی خواهم ماند.
تقاص روایتگر داستان دختری به نام رزا است؛ فرزند یک خانوادهی متمول که عشق میان اعضای خانوادهشان جریان دارد. خانوادهی سلطانی جایی است که رزا در آن به دنیا آمده، دختری که عشق بیپایان پدر و برادرش را احساس میکند و هرچند مادر سختگیری دارد، خوب میداند که عاشقانه دوستش دارد. اما همیشه چیزهایی هست که پنهان است، شاید اتفاقاتی در گذشته، شاید یک حادثهی ناخوشایند درحال وقوع، چیزی که زیر لایهای پوشاننده جا خوش کرده و هرچند به چشم نمیآید اما درحال رخدادن است.
مدتی پیش هنگامی که رزا بهشکلی کاملا برخواسته از خیال، تصویر مردی را بر روی بوم نقاشی خود ترسیم کرد، عکسالعمل مادرش در برابر آنچه پیش رویش میدید غیرقابل باور بود، او آشفته و پریشان شد و پدر از دخترش خواست کاری کند که دیگر همسرش با این چهره روبهرو نشود؛ اما در برابر سوال رزا که از علت این حسوحال مادرش پرسید سکوت کرد...