آخرین ساعت روایتی است از خاطرات منشی هیتلر از دوران حضورش در دستگاه او.
من دو سال و نیم منشی هیتلر بودم. صرفنظر از آن، زندگیام تاکنون بیسروصدا و دور از جنجال بوده است. خاطرات دوران پرشور حضورم کنار هیتلر را روی کاغذ آوردم. آن زمان کاملا بیطرفانه دستبهکار شدم. میخواستم مهمترین حوادث آن دوران را ثبت کنم، پیش از آنکه جزئیاتی که بعدها میتوانست جالبتوجه باشد، کمرنگ یا به دست فراموشی سپرده شود.
وقتی دستنوشتههایم را، دهها سال بعد، دوباره خواندم، از نگاه غیرانتقادی و غیرمسئولانهام، هنگام شروع کار وحشت کردم که چطور توانسته بودم تا این اندازه سادهلوح و سهلانگار باشم؟ اما این فقط یکی از دلایل پرهیز از چاپ دستنوشتهها، در کشورم، بود. دلیل دیگرش تعداد بسیار کتابهایی بود که دربارهی آدولف هیتلر و «رایش هزارسالهاش» نوشته شده بود. در مقایسه با این آثار، کار من پراهمیت جلوه نمیکرد. ضمن اینکه نگران بودم از جناح مخالف تشویق شوم.
هرگز گذشتهام را پنهان نکردهام. اما اطرافیانم، در سالهای بعد از جنگ، این کار را برایم خیلی راحت کردند؛ من بسیار جوان و بیتجربهتر از آن بودم که رئیسم را خوب بشناسم. رئیسی که پشت ظاهرش مردی قدرتطلب و جنایتکار پنهان بود.