در جلد دوازدهم از مجموعهی پرهوادار «قصهها عوض میشوند»، با عنوان شنل قرمزی، بار دیگر ایبی و جونا، خواهر و برادر کنجکاو و پرماجرا، وارد جهانی از افسانه و بازآفرینی میشوند. آینهی جادویی، که همیشه در دل شب آن دو را به دل داستانهای کهن میبرد، اینبار آنها را به قصهی کلاسیک شنل قرمزی میکشاند، اما نه آنگونه که در کتابها خواندهایم.
در این نسخه، مادربزرگ فقط پیرزنی در خانهی جنگلی نیست، بلکه کسیست که باید از سد برنامههای خانوادگی بگذری تا به او برسی. شنل قرمزی تنها دختری سادهدل نیست؛ انتخاب دارد، آرزو دارد، و باید تصمیم بگیرد. ایبی و جونا در دل این روایت، با موقعیتهایی تازه روبهرو میشوند، تصمیماتی میگیرند که نهتنها پایان داستان، که سرنوشت شخصیتها را دگرگون میکند.
نویسنده، با زبانی شیرین و پرکشش، کودکان را به پرسشگری دربارهی روایتهای تثبیتشده فرامیخواند. این قصه، نهتنها بازآفرینیای خلاقانه از یک افسانهی آشناست، بلکه دعوتیست برای دیدن دوباره، انتخاب دوباره، و ساختن پایانی تازه. برای مخاطب نوجوان، این کتاب همچون چراغیست در جنگل خیال روشن، بازیگوش، و اندیشمندانه.