کتاب پیش رو روایتگر داستانی است از ولایتی دلگیر و جداافتاده، ولایتی که زمانی کافهای پررونق در آن وجود داشت، کافهای که همچنان ساختمان آن در همان مکان وجود دارد اما همهی در و پنجرههایش تختهکوبی شده و گاهی صورتی شبح مانند با چشمانی لوچ از پشت یکی از پنجرهها بیرون از ساختمان را نظاره میکند.
زمانی که خانم آلماند این کافه را میچرخاند، شبیه به ساختمان کافهاش تا کیلومترها پیدا نمیشد، او استخوانبندی و قامتی مردانه داشت، جز ده روز از زندگیاش هیچوقت ازدواج نکرده بود و صاحب ثروتی بزرگ بود، هنگامی که همسرش به کافه آمد و همهچیز را به هم ریخت، کافه هم از رونق افتاد و دیگر مثل سابق نشد.
ماجرای ترانه کافه غمزده از عصری متفاوت در ولایت آغاز میشود، از هنگامی که کافه هنوز پابرجا بود و خانم آلماند آن را اداره میکرد. شمایلی عجیب از راه میرسد، گوژپشتی با سر و وضعی ژولیده خود را به کافه میرساند و ادعا دارد از بستگان زن است. اهالی با شناختی که از زن دارند حدس میزنند که او مرد گوژپشت را نخواهد پذیرفت، اما ماجرا آنطور که آنها انتظار دارند پیش نمیرود.