سال ۱۹۴۴ بود و دخترکی که توی یکی از ماشینها کنار مادر باردارش نشسته بود، نفهمید درختان چه نجوا کردند.
نامش اوفلیا بود و سیزده سال بیشتر نداشت. چندین و چند ساعت میشد سوار ماشین بودند و از هر آنچه اوفلیا میشناخت دورتر و دورتر میشدند، بیشتر و بیشتر در عمق این جنگل بیپایان پیش میرفتند. آنها قرار بود مردی را ببینند که مادرش انتخاب کرده بود تا پدر تازهی اوفلیا باشد.
اوفلیا او را صدا میزد «گرگ» و دلش نمیخواست به او فکر کند. ولی انگار حتی درختان هم نام او را نجوا میکردند.
اوفلیا دختری است با چالشهایی بر سر راهش، دختری که تلاش میکند به دنیایی که به آن تعلق دارد بازگردد و ماجرای او آمیختهای است از غم و جذابیت که در فضایی فانتزی رخ میدهد.
کارگردان و نویسندهی برندهی اسکار، گییرمو دلتورو، و نویسندهی پرفروش از نگاه نیویورکتایمز، کورنلیا فونکه، دست به دست یکدیگر دادهاند تا فیلم محبوب دلتورو، هزارتوی پن را به داستانی حماسی و فانتزی سیاه برای خوانندگانی از همهی سنین تبدیل کنند.