«اردوگاه عذاب» داستان پسری هفدهساله به نام لئو را روایت میکند. یک آلمانیالاصل که همراه خانوادهاش در رومانی سال ۱۹۴۵، تحت سلطهی شوروی به سر میبرد. او روزها به پارک یا استخر و سونا میرود و با مردهای بزرگتر از خودش قرار عاشقانه میگذارد ولی خیلی زود، ارتش شوروی تمام جوانهای آلمانی را به اردوگاه کار اجباری فرا میخواند. آنها همگی سوار قطاری میشوند و به اردوگاهی میروند که در خاک روسیه واقع شده است. در اردوگاه، وضعیت دردناکی حکمفرما است و افراد مجبورند به شکلهای مختلف کارگری کنند، اما غذایی که در اختیارشان قرار میگیرد بسیار ناچیز است و همین امر باعث میشود نگاهشان به زندگی و رفتارشان به کلی تغییر کند. لئو شخصیت اصلیِ داستان از این وضعیت تحت عنوان فرشتهی گرسنگی یاد میکند. موجود هراسانگیزی که در ذهن و جان تکتک آدمهای اردوگاه زندگی میکند. مجبورشان میکند بیرحم باشند و دزدی کنند یا کارهایی خارج از خواستهی خودشان انجام بدهند و به عبارتی آنها را شکنجه میکند. «اردوگاه عذاب» به طور کلی حالت مجموعهای از گزینگویههایی را دارد که هرکدام یک روایت کوتاه را بیان میکنند یا به موشکافی موضوعی میپردازند یا خاطرهای از زندگی گذشته را به تصویر میکشند. نویسنده از سیمانی میگوید که کم و بسیار ارزشمند است و اگر کسی کیسهی آن را بریزد مجازات میشود. از زنهای اردوگاه میگوید که انگشتهای پای یکی از آنها در همان روزهای نخست قطع میشود. از کفشهای چوبی اردوگاه و درختکاری در مناطق اطراف آنجا میگوید. از گدایی در دهکدهای نزدیک اردوگاه میگوید. یک بار در همین جریان گدایی به پیرزنی برمیخورد که او را به خانهی خودش دعوت میکند و میگوید که لئو شبیه پسر خودش است و یک تکه پارچهی سفید بهعنوان هدیه به او میدهد که لئو تا زمان بازگشت آن را نگه میدارد. «اردوگاه عذاب» اثر تکاندهندهایست. زبان زیبا و توصیفات دلنشینش به مرور مخاطب را در جهان خودش غرق میکند، بهگونهای که جهانبینیاش بعد از خواندنِ کتاب دچار تغییر میشود. فضای هراسانگیز کتاب نیز از ویژگیهای برجستهی این اثر درخشان است. چراکه مخاطب را بهشدت درگیر خودش میکند و حتی کسانی که کتاب را دوست نداشته باشند، به این مسئله اعتراف خواهند کرد که کتاب لحظاتی شگفتانگیز و بهیادماندنی دارد.