بین دو قلمرو شرح حالی عمیق از جان سالم بهدربردن و جستوجویی سخت، حساس و الهامبخش از مفهوم شروع دوباره است.
سُلیکا جواد تابستان سالی که از دانشگاه فارغالتحصیل شد داشت خودش را آماده میکرد تا همانطور که در سخنرانیهای جشن فارغالتحصیلی میگویند، وارد دنیای واقعی شود. او به پاریس نقلمکان کرد تا به رؤیای خود خبرنگاری جنگ تحقق بخشد. اما دنیای واقعیاش او را به منطقهی جنگی بسیار متفاوتی برد.
همهچیز با یک خارش شروع شد بعد خستگی هم اضافه شد و در پی آن چرتهای ششساعته که فقط باعث میشدند خستگیاش بیشتر شود. او به دکتر رفت و چند هفته قبل از تولد بیستوسهسالگیاش بود که با تشخیص بیماری لوسمی با ۳۵ درصد احتمال زندهماندن مواجه شد. درست به همین صورت زندگیای که تصورش را کرده بود نیز ناگهان دستخوش شعلههای این آتش شد. شغلش، آپارتمانش و استقلالش را از دست داد و به وطنش، نیویورک، برگشت. ظرف چهار سال بعد بیشتر در بیمارستان بود؛ برای زندگیاش میجنگید و سرگذشتش را در روزنامهی نیویورکتایمز ثبت میکرد. وقتی بالاخره از بخش سرطان مرخص شد به گفتهی دکترها درمان شده بود. اما کمی بعد متوجه شد که درمان به معنی تمامشدن معالجه نیست بلکه شروع آن است؛ حالا که زنده مانده بود، متوجه این مطلب شده بود که نمیداند چطور زندگی کند. چطور میخواست دوباره به دنیا برگردد و زندگی کند؟ چطور میتوانست چیزهایی که از دست داده بود را دوباره به دست بیاورد؟ سلیکا به یک سفر جادهای دور آمریکا میرود تا بعضی از آن غریبههایی را ببیند که طی سالهایی که در بیمارستان بوده برایش نامه مینوشتند. او در این سفر به این موضوع پی میبرد که نمیتوان بین بیماربودن و خوببودن مرز مشخصی قائل شد؛ بیشتر ما آدمها در طول زندگیمان بین این دو قلمرو در رفتوآمد هستیم.