قلب من گاهی خرگوشی نوبالغ بود در مرغزاری بهاری و گاهی پرندهای بود که آزادانه در آسمان پرواز میکرد؛ بههرحال هنوز نمیتوانستم قلبم را کنترل کنم. آری، قلب همان امر گریزان است و امر گریزان قلب است و سخت فراچنگ درک میآید.
هاروکی موراکامی، نویسندهی نامآشنای ژاپنی، از نویسندگانی است که تایید مخاطبان جهانی و منتقدان ادبی را با هم دارد؛ هم مردم کتابهایش را مثل ورق زر میبرند و هم اهالی حرفهای ادبیات برایش کف میزنند. رمان حاضر نیز همین ویژگی را دارد و بهرغم کوتاهزمانی از انتشار نسخهی ژاپنی در جهان، بسیار موردتوجه واقع شده است.
موراکامی، سال 1949، در کیوتو به دنیا آمد، یعنی زمانی که ژاپن دوران پساجنگ جهانی دوم را میگذراند و وضعیتی دوگانه در قبال فرهنگ امریکایی داشت: هم در جنگ از این کشور دشمن شکست خورده بود و هم فرهنگ امریکایی درحال نفوذ در فرهنگ سنتی خانوادههای ژاپنی بود. این دوگانگی و تاثیرات آن، بر فضای ذهنی و داستانی موراکامی نیز تاثیر بسیار داشته است؛ چنانکه گرچه او گاه از سوی ادبای هموطنش محکوم به بیاعتنائی به ساختار ادبیات ژاپن و بهاصطلاح غربیبودن میشود، ولی همزمان رگههایی بسیار شرقی نیز در آثارش دارد.