«همسر اول» دربارهی زنی میانسال است به نام کاترین که بهتازگی و پس از بیستوپنج سال زندگی مشترک، از همسرش جدا شده است. طلاق این زوج که سه فرزند جوان دارند، بهخاطر خیانت شوهر و ازدواجش با معشوقهاش است که سالها با او ارتباط داشته است. راوی صفحهبهصفحه خواننده را در جریان رنجها و غمهایش میگذارد، صادقانه از حسادتهایش میگوید و از قلب شکستهاش.
کتاب همسر اول از آن جهت فوقالعاده است که انسانیترین و واقعیترین احساسات زنی را به تصویر میکشد که از زنی جوانتر و زیباتر از خودش، شکست خورده. در هر بخش (یا فصل) از کتاب جملهای میخوانیم که مثل نقشهی راه، نشانمان میدهد راوی در چه مرحلهای از رویارویی با این شکست تلخ قرار دارد: من سوگوار هستم، من گمشده هستم، من کور هستم، من شکسته هستم، من کثیف هستم، من سوخته هستم، من یخزده هستم، من لخت هستم، من مرده هستم، من هستم، پیر و بااینحال، تازه. من هستم.
راوی سرانجام خود را دوباره مییابد و از جایش بلند میشود. او یاد میگیرد که خود را مقصر خلق خیانتپیشهی همسر بیوفایش نداند، خودش را ملامت نکند، قدر خودش را بداند. او میپذیرد که زندگی ادامه دارد و او شایستهی داشتن یک زندگی خوب است و خواننده با راوی همراه میشود تا او این مراحل سوگواری برای رابطهی مرده را یاد بگیرد و خودش را دوست بدارد.